تبليغاتX
بهار درد

تب

 تو که سایه می شوی زیر لحاف سنگین و پاره ی دلم خوابم می برد .

عجب کابوس صورتی رنگی !

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:26 | یکشنبه هفدهم آبان 1388 •

11111

ابرها به اشتباه عدد نگاهم را ثبت کردند...

عیب ندارد چشمان همه بسته بود !!!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:22 | چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 •

کوزه

سرگرمم ... سرم گرم گِل مغزم که عجیب محکم است .

سرگرمم در واژه ها ، در سطرها ، در کتابها ، سرگرم فردا ... فردا ... فردا ...

خبرها را که نابود می کنم ، نفس می کشم . آخ ، این گِل چه مست می شود !

چه لذتی دارد فرار در مستی ! نابودی ... بودن در تمام نابودن ها ... به محاق هم نمی روم ! هستم تا آنجا که بخواهی ببینی ...

اگر نیامدم و گِل بازی ام طول کشید ، هیچ نمی شود . تنها استراحتی دارم از گفتن فکرها

قدم می زنم در خانه هایتان ... هستم شاید گاه من را ببینید

کوزه را که از نو ساختم می آیم ...

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:54 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

جد بزرگ

چند وقتی است که به جدم فکر می کنم ... به خصوص به سرش ، به سر جدم

به تبرکش و اینکه چقدر از این سر زیر خاک باقی مانده است ؟!

جدم پیش از آنکه مرا در ذهنش جای دهد ، مرد ! و جد دیگرم تازه مرا شناخت که آلزایمر گرفت . عجب سرهایی داشتند !!! چقدر می ترسیدند از یک نام .

نام ؟ چه متبرک بودم در آغاز... نامم را گذاشتند مژده بلکه جنگ تمام شود و جنگ هیچ وقت تمام نشد . شاید برای همین جدم آلزایمر را در سرش جای داد .

می گویند حیف بود سرش ... انگار چند باری سرش را خواستند به زمین بزنند تازه دستش را هم می خواستند قطع کنند ! سرش به سنگ خورد و داد زد : " آی آدمها ... " و ادامه نداد .شاید همین جا آلزایمر گرفت .

آن زمان جد دیگرم زیر خاک استراحت می کرد.

حالا وقتی به سر جدم قسمم می دهند ، بدجور گیج می شوم . سر کدامشان را می گویند ؟!

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:18 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

عکس یادگاری

چقدر دیروز و امروز خوشبخت بوده ام !

هفته ی گذشته ، ماه گذشته ، سال گذشته ، ۳۰ سال قبل چقدر خوشبخت بودم

تمام روزهایی که زندگی نکرده ام چقدر خندیده ام.

تمام فردا ها را زندگی کرده ام و همه اش را خوشبخت بوده ام !!!

همه آنجا بودند وقتی کنار آزادی عکس یادگاری گرفتم ... عکس یادگاری گرفتیم ... یادت هست همین فردا پس فرداها بود ، یکی از همان روزهای ابدی !

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 17:0 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

زخمی

هزار بار وجب می زنم تمام درازای ساختمان را ...

هنوز زندگی را کم می آورم


نه ، احساس تنفری نیست . تاب خوردن در دنیایی است که قانونش لهیده ترم می کند .

لطفاً در مشتهایتان پناهم دهید و تا می توانید خردم کنید شاید رها شوم از این همه آلودگی ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:33 | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

اجباری

موضوع انشا بود : همه ی ایران سرای من است

نوشتم ایران سرای من است ، اما به سقف محتاجم .

ایران سرای من است اما فقط چند پاره اش را دیدم ...

معلم گفت : " بی ربط بود " برایم یک ۱۶ با کلی منت گذاشت .


می پرد وسط صورتم . می گوید : " هیچ راهی نیست . می خواستی ... "

من لبخند می زنم بیشتر می پرد وسط صورتم . فریادش جلوتر از نگاهش می رقصد و یک لبخند بزرگتر نثارش می کنم . می گویم : " بحث انتخاب بود نه اجبار "

باز صدایش را رها می کند : " اینجا انتخابی نیست ! "

این صادقانه ترین حرفی است که از زبانش شنیده ام . باز لبخند می زنم . منتظر هیچ آرزویی نیستم و این حسابی خوشبختم می کند .

ابتدای بیست و خرده ای سالگی می دانم منتظر هیچ آرزویی نیستم . این روزها اگر تمام شوم ، خوشبخت تر از همیشه بوده ام .

حیف که تهدیدهایش هم قلبم را نمی لرزاند ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 15:38 | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

snapshot

جیره ی روزنامه ی امروزم با هیچ مسکنی آرام نشد . خبر ساده ی رسیدگی به پرونده کهـ+ریز+ک من را پرت کرد به یازده سالگی ام ...

یک مشت آدم نشسته بودند پشت میزها و به ریششان دست می کشیدند و چند نفر از حق دم می زدند و در نهایت تنها ریش تراش یکی از افرادی که برای حقش فریاد می کرد به دستش رسید  و هزاران نفر به سرنوشت عزت ، فرشته و حامی حسادت کردند...

امروز هم شاید کمربند گم شده ای ، پیدا شود . کسی چه می داند ؟

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:54 | پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 •

9

۱- زن که می گوید : " عالی بود " بیشتر در زمین فرو می روم . می خواهم دیده نشوم اما آن نگاه عمیق خسته می کند مرا ...

۲- این تابستان مزخرف هم تمام تاب من را به تب انداخت اما باز هم ترجیحش می دهم به راهروها و پله هایی در آن هزاران نفر به بت پرستی ایستاده اند ... آخ که این قداست چه ارزان خرج می شود .

۳- سردر دانشگاه را که دیدم ، روز اول قدم زد در سرم . زمانی که دیگر از یاد برده بودم فعل دوست داشتن را و در همین فراموشی چه گناهانی مرتکب شده بودم ... برایش بغض نکردم . مثل آدم آهنی راه افتادم . برخلاف آن روز که گمان می کردم ، آرزوها چقدر زود در مشتم جا گرفته اند . چند وقت بعدش سوخته بودم ؟

سه سال وقت تلف کردم و تمام رؤیاهایم را به آتش کشیدم .

پراکندگی ذهنم امشب مرا هم بیچاره کرده ... الان بیست و خرده ای سالته ... این دردآورترین جمله ای است که شنیده ام با انگشتانم دیگر نمی توانم عدد سنم را نشان دهم . آرزوی بازگشتی هم نیست

فقط ۹ سال وقت دارم ...


دلم برای  (ص د ا ی ع د ا ل ت ) و ( ا ع ت م ا د م ل ی ) تنگ شده . هنوز هم اشک می ریزم بی آنکه بخواهم

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:45 | یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 •

...

کجای این دوست داشتن گم کرده ای مرا ؟!
!! نوشته شده توسط آدم برفی | 14:56 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •