تبليغاتX
بهار درد

کوچه بن بست

تمامشان را خواب دیدم . یک به یک ! کاغذی بردار تا ابد ناسزا نثارم کن ! من دیگر به این نگاه پا نخواهم گذاشت .

تمامشان با آن پاهای نازک روی زمین خوابیده بودند . مطمئن باشید که بر سرتان پا نخواهم گذاشت.

از پشت این میزها هیچ کس نمی تواند ببیند . راه رفتن باز ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 12:21 | یکشنبه چهارم بهمن 1388

من شاعر نیستم !

این شعر که می خوانند وزن ندارد ، آهنگ ندارد ، عاطفه ندارد .

هزار بار می گوید : « تو شاعرانه سرودی این شعر را ؟ »

نمی گوید ، می پرسد و من به تمام گریه های بی صدا فکر می کنم و هزاران روز تاریک و گرمای خفه کننده .

تا ابد محکومم می کند برای سنگ بودن و تا نهایت تبعیدم می کند به سنگستان . هیچ فکر نمی کند آن سنگها برای پاک کردن اشکهایم چطور خراشم می دهند !

آخ ، هر بار می گوید و هر بار گوش می کنم و هر بار نابودترم می کند نه نابودتر می شوم .


!! نوشته شده توسط آدم برفی | 23:31 | چهارشنبه سی ام دی 1388 •

هنوز

تباه کن قلبی را که بوی سرخ نمی دهد . زودتر ! انتظار بیچاره مان کرد !

زیر نگاهش به کبودی تپیده و هنوز زنده ست ...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 19:22 | چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 •

...

قول می دهم به سادگی بمیرم ، تنها کمکم که بعدش جاده ای نباشد ...
!! نوشته شده توسط آدم برفی | 13:14 | دوشنبه بیست و یکم دی 1388

تشکر

ممنون که اجازه می دهید خوب اشک بریزم و سنگ تر شوم .

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:48 | شنبه نوزدهم دی 1388

رویش

همه تقویم برداشته اند و برایم تاریخ معین می کنند.

و من دیگر نمی خواهم ادامه دهم . نمی خواهم کیف تازه ای داشته باشم تا کتابهایم را ببوسد ! نمی خواهم حرمت خاطره ها برایم پست شود.

نمی خواهم بنشینم و رؤیاهای سبز ساختن را بسازم !

دستها بیشتر در خاک فرو می روند . می ترسم هزاران سال طول بکشد تا جوانه بزند.

در تمام تقویم ها زندگی می کنم . گوش می دهم. قلم از دستم می افتد ، به سادگی افتادن یک قاشق... یک لیوان پلاستیکی و بیشتر می شکنم.

باز هم تاریخ دیگری می افتد .

باز برایش باران می شوم ، برف می شوم

و ذوب می شوم...         

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 12:13 | چهارشنبه نهم دی 1388

تسلیم

یک میز تو را وادار می کند هزار دروغ بشنوی ! یک کت و شلوار ، یک عینک ، یک میز و تلفنی که دائماً زنگ های بیهوده می خورد ... عجب حس برتری زیبایی !

یک صندلی تو را وادار می کند به راحتی باور کنی ... بازی بخوری ... یک صندلی تو را فرو می برد ...

 

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 21:17 | چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 •

خانه

تمام لحظه ها خاک می خورم . گاه سرفه ام می گیرد و گاه گریه ام .

با سقف دوست شده ام . تمام روز و تمام تاریکی شب ، ترک هایش لبخند می زنند . بر تمام سرفه هایم صبورانه لبخند می زند . حبس نگاه این سقف شده ام . این گرمای ناامن !


 بیشتر از آنکه زنده باشم ، خوابیده ام . نقش بازی کرده ام و هزار بار دور سرم چرخیده ام و هنوز زنده ام .

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 22:12 | یکشنبه هشتم آذر 1388 •

راه ترکستان

بعضی اتفاق ها اصلاً عجیب نیست .

ترم سوم بودم . ابتدای فهم رشته و دانشگاه ! کتاب رستم و اسفندیار را زده بودم زیر بغلم . راه را آمده بودم و کلاس تشکیل نمی شد . صدا چهار بار دانشگاه را لرزاند که آقای دکتر Ghalibaf تشریف آورده اند...

باز هم ترم سوم بودم . همایش بین المللی مولانا ... کلاس ها تشکیل می شد . محل همایش فاصله زیادی با دانشگاه نداشت .

ترم پنج ... همایش بین المللی سنایی ... این بار خود دانشگاه . شمارش معکوس برای امتحانات و تعطیلی خود بخود کلاسها . ویژه نامه همایش و خلاصه مقالات گویا محدود بود . نمی گویم دست کجی ، کم از آن هم نداشت . محدودیت را روی هوا زدیم.

بعدها حجم بیشماری از همان محدودیت را دیدیم : انبار شده و خاک گرفته .

چند ماه پیش ، کارنامه صد سال شعر زنان ... باز هم در منزلگه ویران خویشمان . از ما خواهش و التماس و استاد گردنش از مو باریکتر که آموزش اجازه نمی دهد . [همه باور کردیم!]

و چند روز پیش ، آقای Ghear`ati تشریف آوردند و کلاسها تشکیل نشد !

دوستان مشتاقانه به دیدار شتافتند . قطعاً سالن از زمان همایش های بین المللی پر تر بود ...

اینها اصلاً تعجب ندارد . تعجب دارد که یک دانشجو به سبب همایش غیبت بجان بخرد...

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 18:56 | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

مچاله

نشستن در این نگاه تیره ، مچاله ام می کند . آنقدر که آرزوی ...

تمام این تکرار ها خراش می دهند . بی اضطراب فریاد می زند . تنفر را هزار بار هدیه می کند و پس می گیرد . هزاران بار می خندد و هربار به عمق درد پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و سخت پر از تاب می شوم .

مچاله ام . یک سیب لهیده . یک انار خشکیده .

سرخم از بیچارگی و همین بس !

و چه دردناک است این دارایی نفرت انگیز ! این سرخی !

چقدر مانده به کوری ؟ به کری ؟ به مست بودن ؟ به خواب ؟

!! نوشته شده توسط آدم برفی | 16:58 | جمعه بیست و دوم آبان 1388