کوچه بن بست
تمامشان با آن پاهای نازک روی زمین خوابیده بودند . مطمئن باشید که بر سرتان پا نخواهم گذاشت.
از پشت این میزها هیچ کس نمی تواند ببیند . راه رفتن باز ...
من شاعر نیستم !
هزار بار می گوید : « تو شاعرانه سرودی این شعر را ؟ »
نمی گوید ، می پرسد و من به تمام گریه های بی صدا فکر می کنم و هزاران روز تاریک و گرمای خفه کننده .
تا ابد محکومم می کند برای سنگ بودن و تا نهایت تبعیدم می کند به سنگستان . هیچ فکر نمی کند آن سنگها برای پاک کردن اشکهایم چطور خراشم می دهند !
آخ ، هر بار می گوید و هر بار گوش می کنم و هر بار نابودترم می کند نه نابودتر می شوم .
هنوز
زیر نگاهش به کبودی تپیده و هنوز زنده ست ...
...
تشکر
رویش
و من دیگر نمی خواهم ادامه دهم . نمی خواهم کیف تازه ای داشته باشم تا کتابهایم را ببوسد ! نمی خواهم حرمت خاطره ها برایم پست شود.
نمی خواهم بنشینم و رؤیاهای سبز ساختن را بسازم !
دستها بیشتر در خاک فرو می روند . می ترسم هزاران سال طول بکشد تا جوانه بزند.
در تمام تقویم ها زندگی می کنم . گوش می دهم. قلم از دستم می افتد ، به سادگی افتادن یک قاشق... یک لیوان پلاستیکی و بیشتر می شکنم.
باز هم تاریخ دیگری می افتد .
باز برایش باران می شوم ، برف می شوم
و ذوب می شوم...
تسلیم
یک صندلی تو را وادار می کند به راحتی باور کنی ... بازی بخوری ... یک صندلی تو را فرو می برد ...
خانه
با سقف دوست شده ام . تمام روز و تمام تاریکی شب ، ترک هایش لبخند می زنند . بر تمام سرفه هایم صبورانه لبخند می زند . حبس نگاه این سقف شده ام . این گرمای ناامن !
بیشتر از آنکه زنده باشم ، خوابیده ام . نقش بازی کرده ام و هزار بار دور سرم چرخیده ام و هنوز زنده ام .
راه ترکستان
ترم سوم بودم . ابتدای فهم رشته و دانشگاه ! کتاب رستم و اسفندیار را زده بودم زیر بغلم . راه را آمده بودم و کلاس تشکیل نمی شد . صدا چهار بار دانشگاه را لرزاند که آقای دکتر Ghalibaf تشریف آورده اند...
باز هم ترم سوم بودم . همایش بین المللی مولانا ... کلاس ها تشکیل می شد . محل همایش فاصله زیادی با دانشگاه نداشت .
ترم پنج ... همایش بین المللی سنایی ... این بار خود دانشگاه . شمارش معکوس برای امتحانات و تعطیلی خود بخود کلاسها . ویژه نامه همایش و خلاصه مقالات گویا محدود بود . نمی گویم دست کجی ، کم از آن هم نداشت . محدودیت را روی هوا زدیم.
بعدها حجم بیشماری از همان محدودیت را دیدیم : انبار شده و خاک گرفته .
چند ماه پیش ، کارنامه صد سال شعر زنان ... باز هم در منزلگه ویران خویشمان . از ما خواهش و التماس و استاد گردنش از مو باریکتر که آموزش اجازه نمی دهد . [همه باور کردیم!]
و چند روز پیش ، آقای Ghear`ati تشریف آوردند و کلاسها تشکیل نشد !
دوستان مشتاقانه به دیدار شتافتند . قطعاً سالن از زمان همایش های بین المللی پر تر بود ...
اینها اصلاً تعجب ندارد . تعجب دارد که یک دانشجو به سبب همایش غیبت بجان بخرد...
مچاله
تمام این تکرار ها خراش می دهند . بی اضطراب فریاد می زند . تنفر را هزار بار هدیه می کند و پس می گیرد . هزاران بار می خندد و هربار به عمق درد پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و پرتاب می شوم و سخت پر از تاب می شوم .
مچاله ام . یک سیب لهیده . یک انار خشکیده .
سرخم از بیچارگی و همین بس !
و چه دردناک است این دارایی نفرت انگیز ! این سرخی !
چقدر مانده به کوری ؟ به کری ؟ به مست بودن ؟ به خواب ؟


